تناسخ
73 بازدید
موضوع: کلام

بسم الله الرحمن الرحیم

·سلا م و رحمة الله

آن چه که در باب تناسخ میتوان تبیین نمود این است که نسخ (تعلق روح انسان پس از مرگ به انسان دیگر) و مسخ(تعلق روح انسان به بدن حیوان = تماسخ) و رسخ (تعلق روح به گیاه = تراسخ ) و فسخ(تعلق روح به جماد = تفاسخ ) که همگی محال و باطل عقلی و نقلی است، بر 2 قسم قابل ترسیم می باشد:

1.مسخ مُلکی

2.مسخ ملکوتی

مسخ ملکی یعنی تغییر مادی جسد در حالی که حقیقت انسانی باقی بماند ؛ این قسم هم از نظر عقلی صحیح است و هم از نظر آیات و روایات وارده مانند آیه 66 بقره .

امّا اگر به معنای خارج شدن روح انسان از بدن کسی و تعلّق یافتن آن به بدن حیوان یا گیاه یا جماد یا انسان دیگری باشد ، محال است و عقلاً محال است و روایات هم آن را مردود می دانند.

مسخ ملکوتی آن است که انسان در مسیر زندگانی به جاده گمراهی رفته و راه باطل را طی کند و این سبب می شود روح او حال غیر انسانی پیدا نماید «

اولئک کالانعام

» و پست تر از آن.

اما تفصیل سخن :

تناسخ مُلکی اسم عامّی است برای اقسام گوناگون همان تناسخ معروف که برخی مکاتب شبه دینی یا شبه فلسفی یا شبه عرفانی شرقی به آن اعتقاد دارند و اصحاب توهّمات در مباحث فرا روانشناسی نیز به آن گرویده اند وآن عبارت است از این که:

« نفس بعد از مفارقت از یک بدن به بدن دیگری غیراز بدن اوّلی تعلّق بگیرد. چه آن بدن دوم ، بدن انسانی باشد که در این صورت آن راتناسخ گویند ؛ یا بدن حیوانی باشد که در این صورت آن را تماسخ گویند ؛ یا بدن گیاهی باشد که در این صورت آن را تفاسخ گویند ؛ یا جماد باشد ؛ که در این صورت آنرا تراسخ گویند ».

جناب صدرالمتالهين رحمة الله ؛تمام اين اقسام را تناسخ ملكي ناميده است چرا که در این فروض نفس در عالم مُلک (عالم مادّه) از بدني به بدن ديگر انتقال می یابد.
چنین نظریّه ای از جانب معتقدین آن ، فاقد هر گونه برهان عقلی یا سند قطعی وحیانی است و تنها مدرک قابل اعتنایی که این ها ارائه می کنند ؛ مشاهدات درونی خودشان است در حالات خلسه یا حالت های تمرکز مرتاض گونه (هیبنوتیکی) ؛ که به هیچ وجه نمی توان چنین مدرکی را پذیرا شد ؛ چرا که:

اوّلاً این مشاهدات شخصی هستند و نمی توان آن را به عنوان دلیل اثبات کننده برای دیگران ارائه نمود.

ثانیاً مشاهدات درونی چه از نوع هیبنوتیکی آن و چه ازقسم مشاهدات اسکیزوفرنیایی آن و چه از سنخ نفسانی یا شیطانی یا عرفانی آن حجّیّت ذاتی برای خود مشاهده کننده ندارند؛ چه رسد به دیگران.

اعتبار این گونه مشاهدات صرفاً در حدّ اعتبارخواب دیدن است ؛ مگر اینکه با عقل یا وحی قطعی تأیید گردند.
ثالثاً بین خود اهل مشاهدات درونی ، در باب تناسخ ملکی اختلاف نظر صد در صدی وجود دارد.

مشاهده گرهای کافر و بت پرست همچون بودائیان وهندوها قائل به تناسخند در حالی که عرفای اسلامی با این که اصحاب مکاشفه و شهودند ؛تناسخ به این معنا را نه تنها تصدیق نکرده اند بلکه انکار هم نموده اند.
تناسخ ملکوتى به این معنا که نفس طبق ملکات فاضله یا فاسده ی خود ، بدنی متناسب با عالم برزخ یا آخرت را ساخته و در آن عوالم به صورت آن مجسّم می شود ؛ که از نظر قائلین این قول ، بدن مثالی و اخروی هر دو غیر مادّی هستند .

البته ساخته شدن این بدن مثالی یا اخروی موکول به بعد از مرگ نمی شود بلکه الآن هم که شخص در عالم مادّه است ؛ بدن مثالی و اخروی اوموجودند لکن در بطن همین بدن مادّی نه در عرض آن.
یعنی بدن مثالی شخص باطن بدن مادّی او و بدن اخروي نیز باطن بدن مثالي اوست.

کما این که نفس نیز باطن بدن اخروی است، لذا چنین نیست که در هنگام موت نفس از بدن مادّی جدا شده به بدن دیگری تعلّق بگیرد یا بعد از مفارقت از بدن دنیوی در عالم برزخ بدنی را برای خود انشاء نموده به آن تعلّق گیرد ؛ بلکه در هنگام موت ، نفس فقط از بدن مادّی قطع تعلّق می کند ؛ البته اگر دقیق تر گفته شود ، این بدن مادّی است که قابلیّت خود را برای حفظ تعلّق با نفس از دست می دهد.

پس اگردر تعابیر فلاسفه هست که نفس بدن مثالی را انشاء می کند ، منظور این است که نفس علّت فاعلی بدن مثالی است ، کما این که بدن مثالی نیز علّت فاعلی برای صورت بدن مادّی است.
بنا به اعتقاد حکمایی چون صدرالمتألهین
رحمة الله علیه و پیروان مکتب فلسفی ایشان ؛ تناسخ ملکوتى به این معنا امرى است ممکن و بلکه واقع ، ولى «تناسخ مُلکى» در حقیقت مادّی نمودن امرمجرّد و بازگشت فعلیّت به قوّه است که عقلاً باطل است.

لذا در فلسفه ی اسلامی نه تنها تناسخ ملکی موردانکار واقع شده بلکه بر بطلان آن براهین عقلی قاطعی نیز اقامه گردیده است ؛ که یک مورد از این براهین اشاره استدلال ذیل است :

برهان بر بطلان تناسخ ملکی
در تناسخ مُلکى مفارقت روح از بدنِ اوّل و اتحاد آن با بدن دوم ، از دو حال خارج نیست:
1. یا همه ی کمالات خود را ـ که در بدن اول به دست آورده است ـ از دست می دهد و سپس به بدن جدید منتقل می شود.
2. یا با حفظ همه ی کمالات خود، به بدن جدید منتقل می شود.
حالت اول با دو مشکل مواجه است:
اشکال اوّل: این امر خلاف مقتضاى حرکت است. حرکت یعنی خروج تدریجی شیء از حالت بالقوّه برای رسیدن به حالت بالفعل.

مثل حرکت تخم مرغ به سمت جوجه شدن یا حرکت غنچه به سوی میوه شدن و دانه به سوی درخت شدن و سیب سبز به سوی سیب سرخ شدن و ... .

لذا حرکت همواره از حالت بالقوّه ، به سوىبالفعل شدن است و محال است که وقتى موجودى، از حالت بالقوّه به فعلیت رسید، دوباره به حالت قوّه بودن خود بازگردد.

مثلاً یک تخم مرغ ، وقتى در شرایط مناسب قرارگیرد، قابلیت‏هاى او به فعلیّت می رسند و با طیّ مسیری تخم مرغ به تدریج تبدیل به جوجه می شود.

امّا هرگز ممکن نیست جوجه این فعلیّت‏ هاى به دست آمده را از دست داده دوباره به همان تخم مرغ اوّلی تبدیل شود.
حال اگر نفس کمالات (فعلیّات ) خود را از دست داده به بدن دیگری تعلّق گیرد لازم می آید که نفس بالفعل دوباره به حالت بالقوّه بازگرددو رخ دادن چنین امری محال است.

زیرا از رخ دادن چنین امری لازم می آید که وجودیک شیء مقدّم بر وجود خودش شود؛ یعنی یک شیء قبل از این که به واسطه ی علّتش موجودشود ، موجود بوده باشد.
چرا که در هر مرحله از حرکت ، مرحله یقبل ، علّت قابلی مرحله ی بعد است.

حال اگر حرکت وارونه شود؛ لازم می آید که معلول ، علّتِ قابلی علّت خودشود و علّت قابلی همواره مقدّم بر معلول است ؛ پس لازمه ی این امر آن است که یک چیز قبل از علّت قابلی خود موجود بوده باشد که لازمه ی آن تقدّم شیء بر خودش است ولازمه ی تقدّم شیء بر خودش جمع نقیضین است ؛ زیرا هر چیزی قبل از خودش معدوم است ؛پس تقدّم شی بر خودش یعنی موجود بودن در عین عدم بودن.
اشکال دوم: قائلان به تناسخ، آن راراهى براى ادامه ی تکامل ارواح متوسّط مى‏دانند. درحالی که از دست دادن کمالات گذشته هنگام تعلّق به بدن دوم خلاف تکامل است و این در حالی است که هیچ تضمین یوجود ندارد که نفس در بدن دوم یا سوم یا ... بتواند کمالات سابق خود را کسب نماید.
تحلیل این اشکال :
الف) وقتى نفس در بدن اوّل خود،از دوران جنینى قرار می گیرد، همگام با رشد مادّى بدن، مراحل کمال خود را طی میکند. براى این که نفس بتواند به مراتب کمال خود دست یابد، بدن مادّى او نیزباید مراحل کمال را طى کند. چون نفس نمی تواند بدون کمال بدن ، همه ی کمالات خودرا تحصیل کند؛ مثلاً نفس یک نوزاد، نمی تواند بدون رشد سلول‏هاى مغزى، به تحصیل علوم و تفکّر دست یابد.

لذا برای اینکه نفس نوزاد بتواند عالم به علوم پیچیده شود باید بدن آمادگی لازم را کسب نماید. حال نفسی که قبلاً در یک بدن مادى، مراحلى از این کمالات را تحصیل کرده است ، اگر بخواهد دوباره با همان کمالات، دریک بدن جنینى دیگرى ــ آن گونه که قائلین به تناسخ می گویند ــ قرار گیرد و با آن متحد شود، بدن جدید تحمّل کمالات او را نخواهد داشت و نمی تواند با آن متحد شود.
ب) و اگر به فرض بدن نوزادبتواند چنین نفسی را تحمّل نماید در این حالت باید نوزاد تمام دانسته های شخص قبلی را از بدو تولّد دارا باشد ؛ در حالی که ما تا به امروز نوزادی را نمی بینیم که چنین حالتی را داشته باشد.
ج) مشکل دیگر این است که از این فرض نیز حرکت قهقرایی و وارونه لازم می آید که باطل بودن آن واضح است.

این که یک نفس نسبتاً تکامل یافته دوباره بازگرددو به بدن نوزادی تعلّق گیرد لازمه اش این است که این نفس باید دوباره همان مراحل طی شده را سپری نماید و لازمه طیّ مراحل(حرکت ) بالقوّه بودن و از قوّه به فعلیّت رسیدن است.
د) همچنین چه تضمینی هست که این نفس حتماً در ابدان بعدی بتواند به کمالات بالاتری برسد. بنا بر این ، جعل راه تناسخ از طرف حکیم ناسزاست.
حال از بطلان این دو حالت، نتیجه می گیریم که وقتى نفس از بدن مادى خود مفارق شد، نمی تواندبار دیگر در یک بدن دیگر، قرار گیرد و با آن متحد شود.
بنابراین روح، پس از مفارقت از بدن مادى،حیات خود را با «بدن برزخى»، در عالم برزخ ادامه مى‏دهد ؛ امّا این بدن چیزی جزظهور ملکات باطنی خود شخص نیست.

به تعبیر دیگر اصل این بدن برزخی همان باطن مثالی بدن مادّی است ولی شکل و خواصّ ظاهری آن ناشی از ملکات روحی شخص است.

برای مثال اگر شخص در دنیا انسان ربا خواری بوده؛ بر اساس روایت منقول جسم مثالی او به شکل خوک ظاهر می شود.

نفس چنین انسانی قادر نیست بدن آدمی زاده انشاءنماید چون نفس او فاقد کمالات انسانی است لذا بدنی متناسب با قویترین ملکه ی نفسانی خود ایجاد می کند.

این بدن در جهنّم می سوزد تا زائل شود که در اینصورت شخص از آن ملکه ی رذیله پاک می شود و با ملکه ی رذیله ی دیگر ظهور می یابد که آن نیز به مرور زائل می گردد تا جایی که هیچ رذیله ای در وجود شخص نماند.

در این هنگام اگر حتّی یک اعتقاد اصلی حقّ دروجود شخص بوده باشد با همان اعتقاد ظاهر شده وارد بهشتی متناسب با همان اعتقاد میشود ؛ در غیر این صورت تا ابد در جهنّم خواهد ماند.
رابطه نفس و بدن از دیدگاه حکمت متعالیه
در حكمت متعاليه به وسیله برهان ثابت شده كه « النّفس جسمانیّة الحدوث و روحانیّةالبقاء » یعنی نفس حاصل حرکت جوهری بدن است ، همان گونه که میوه نتیجه ی حرکت جوهری درخت است.

شیخنا الاستاد حضرت آیةالله علامه جوادی آملی حفظه الله در ردّ تناسخ فرمودند:

« روح ميوه ی بدن است ، هر درختي ميوه ی خاصّ خودش را دارد نمي‌شود ميوه ی درخت قبلي را كه پوسيده شد و از بين رفت بياورند به شاخه ی درخت دیگری بچسبانند تا بشود ميوهء اين درخت.
روح آن است كه از خود بدن نشأت بگيرد ؛ اساساً نفسی که از بدن زاده نگردد نفس نیست. نفس هر بدنی امتداد وجودی همان بدن است. یک حقیقت است که دائم در تکامل وجودی است مرتبه ی نازل آن بدن و مرتبه ی بالای آن نفس است.

خداوند متعال فرمود: فرمود: « ثُمَّ خَلَقْنَاالنُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَعِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَفَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ : سپس نطفه راعلقه‏ نمودیم ، و علقه را مضغه کردیم ، و مضغه را استخوانهايى ساختيم؛ و براستخوانها گوشت پوشانديم؛ سپس آن را آفرينش تازه‏اى داديم؛ پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است ».(المؤمنون :14)

نفرمود: ما چیزی از بیرون به آن نفس دادیم ،فرمود: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ. ما همان را نشو و نما دادیم تا موجوددیگری شد. یعنی از مادّیّت به در آمده مجرّد گردید. روح ميوه ي تَن است که باغباني دارد « وَاللَّهُ أَنبَتَكُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً و خداوند شما را همچون گياهىاز زمين رويانيد.» (نوح: 17)

حال چگونه میوه ی این درخت کنده شده به نهال دیگری بچسبد و امتداد وجودی او شود.
بنا براین ، در نگاه حکمت متعالیه اساساً بین نفس و بدن گسست و دوگانگی وجود نداردکه کسی بتواند در چنین فضایی دم از تناسخ بزند.

تناسخ آنگاه فرض خواهد داشت که نفس حقیقتی منفکّ از بدن و انسان موجودی مرکّب از نفس و بدن تلقّی گردد.

وقتی رابطه ی نفس و بدن به صورت پرنده و قفس در نظر گرفته شد ، طبیعی است که می توان فرض نمود پرنده از قفسی در آمده در قفس دیگری وارد شود ؛ ولی اگر رابطه ی بین نفس و بدن را مثل رابطه ی میوه و درخت دانستیم چنین فرضی نیز پیش نخواهد آمد.

البته این مثال اگر چه در بیان بخشی از حقیقت تواناست لکن بام آن کوتاهتر از آن است که تمام حقیقت رابطه ی نفس و بدن از آن قابل مشاهده باشد ؛ لذا در مثال دیگری گفته شده رابطهء بین نفس و بدن مثل رابطه ی بین قوّه درک و مغز است.

قوّه درک امری است مجرّد و غیر مادّی ولی مغزامری مادّی است ، لکن قوّه ی درک نتیجه و محصول رشد مغز است.
مغز نوزاد و کودک چون ضعیف ناقص است قادر به درک بسیاری از امور نیست ولی هر چه مغز تکامل می یابد قوّه ی ادراک نیز قوّت می گیرد. چون قوّه درک میوه و نتیجه ی حرکت جوهری مغز است. مغز ادراک نیست و ادراک هم مغز نیست ولی ادراک بدون مغز نیزحاصل نمی شود لکن بعد از پدید آمدن بدون مغز می تواند بقاء داشته باشد.
در مثال دیگری گفته شده رابطه ی نفس و بدن مثل رابطه ی قوّه جنسی و بدن است.

بدن کودک دائماً در رشد است و هر لحظه کمال جدیدی را حاصل می کند تا به مرحله ی نوجوانی برسد در این برهه کمال جدیدی برای بدن حاصل می شود که همان قوّه ی جنسی یا ادراک جنسی است. نطفه نیز مراحلی را پشت سر هم طی می کند تا در یک مرحله به کمالی به نام نفس نائل می شود. بنا بر این همانطور که معنی ندارد با مختلّ شدن مغز یا اعضاء جنسی شخصی قوای ادراکی و جنسی او ، به مغز واعضاء جنسی کس دیگری منتقل شوند ، انتقال نفس به بدن شخص دیگر ، به هنگام از دست رفتن قابلیّت بدن شخص اوّل نیز بی معنی است.


نظرات دیگر در باب ارتباط نفس و بدن.
با صرف نظر از طرفداران حکمت متعالیه در بحث ارتباط نفس و بدن ،دیگر علمای ادیان همگی به دوگانگی نفس و بدن اعتقاد راسخ دارند. لذا ارتباط آن دورا ارتباط دو موجود حقیقتاً متمایز می دانند که به نوعی با هم در ارتباطند. امّادر باب اینکه نفس چگونه موجودی است ؟ و بعد از مفارقت از بدن چه وضعی خواهد داشت؟علمای ادیان ــ با صرف نظر از طرفداران حکمت متعالیه ــ به دو گروه عمده تقسیم میشوند.

نخست کسانی که تجرّد نفس را نپذیرفته آن را جسم مادّی لطیف می دانند ، و گروه دوم قائلین به تجرّد نفسند.
گروه نخست خود به دو گروه تقسیم می شوند.

اوّل کسانی که معتقدند نفس بعد از مفارقت از بدن تا روز قیامت فاقد هر گونه بدنی است ؛ و دوم آنان که معتقدند در عالم برزخ ، کالبدمادّی لطیفی برای نفس وجود خواهد داشت.

روشن است که طبق نظر منکرین بدن برزخی ، تناسخ هم معنایی ندارد ، لکن خود این نظر ، هم با براهین عقلی صدرائیان مبنی بر وجود بدن مثالی در تقابل است ، هم با ظاهر بسیاری از آیات و روایات منافات دارد. نظر دوم نیز در حقیقت چیزی جز تناسخ نیست. چون در تناسخ هیچ فرقی نمی کند که بدن دوم ، بدن دنیایی باشد یا بدن مادّی برزخی ؛ همین که بدن دوم اوّلاً مادّی (قابل ) و ثانیاًبه حقیقت ، بدن دوم باشد کافی است تا تناسخ صدق نماید.
امّا آنان که تجرّد نفس را پذیرفته اند باز بر دو طیفند. برخی مثل فلاسفه ی مشّاءنفس را بعد از مفارقت از بدن بی نیاز از هر گونه بدنی می دانند ، امّا برخی دیگرقائل به وجود بدن برزخی مادّی و لطیف هستند. طبق نظر گروه اوّل باز تناسخ منتفی است لکن این نظر ، هم با براهین حکمت متعالیه مبنی بر وجود بدن برزخی غیر مادّی منافات دارد ، هم با ظواهر شرع در تضادّ است. نظر گروه دوم نیز در حقیقت نوعی ازتناسخ است.
مشابه آنچه در باره ی عالم برزخ گفته شد در مورد معاد جسمانی نیز مطرح است. گروهی منکر معاد جسمانی شده ، آن را فقط روحانی دانسته اند. گروه دیگری نیز آن را مادّی دانسته اند ؛ که به تمام معانی و توجیهاتی که کرده اند سر از تناسخ در می آورد.امّا نظر سوم نگرش حکمت متعالیه است که معاد را جسمانی لکن غیر مادّی می داند.

یعنی بر آن است که بدن اخروی جسم است لکن جسم غیر مادّی. البته باید توجّه نمود که در نگاه فلاسفه مادّه با جسم یکی نیست. به نظر همه ی فلاسفه : « حقیقة کلّ شیءٍ بصورته لا بمادّته ــ حقیقت هر چیزی به صورتآن است نه به مادّه اش » ؛ حقیقت جسم نیز همان صورت جسمیّه است که اگر به مادّه ی فلسفی (هیولی ) ــ نه مادّه ی فیزیک ــ تعلّق گیرد آن را جسم مادّی گویند و اگرفاقد مادّه ، ولی همراه با عوارض و آثار مادّه مثل شکل و رنگ و مقدار باشد آن راجسم مثالی نامند ــ مانند صور خیالی و صور مورد مشاهده در خواب ــ و اگر فارغ ازمادّه و آثارش باشد صورت معقوله ی جسم خواهد بود. البته درک این معنا برای کسانیکه ورزیدگی کافی در حکمت متعالیه ندارند آسان نخواهد بود ؛ لذا بسیاری چنین سخنی را از سنخ اوهام و به قول خودشان از بافته های فلاسفه می شمرند ، غافل از آنکه اساساً جسم از اقسام جوهر است و هیچ جوهری به حسّ ادراک نمی شود. به قول معروف بشرحسّ جوهر یاب ندارد. بلکه حتّی بسیاری از اعراض نیز غیر محسوسند ؛ تنها چیزی که بالذّات به حسّ ادراک می شود کیف محسوس است و بس ؛ باقی اعراض نیز همگی معقولند.
آیات دالّ بر بطلان تناسخ
« حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ .لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُهاوَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونتا
آنگاه كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد، مى‏گويد:«پروردگارا ، مرا بازگردان ، شايد من درآنچه پشت سر گذاشته‏ ام ، كار نيكى انجام دهم. حاشا ، اين سخنى است كه او گوينده‏ آن است و پشت سرشان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند. » (مومنون:99 ، 100)
از این آیه ی شریفه به وضوح استفاده می شود که بعد از مرگ بازگشتی وجود ندارد ؛بخصوص که طبق این آیه ، افراد ناقص و رشد نیافته اند که طلب بازگشت می کنند ، وخداوند متعال می فرماید کلّا .« النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّالْعَذاب‏ :
عذاب آنها آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه می شوند؛ و روزى كه قيامت برپا شود(می فرمايد:) «آل فرعون را در سخت‏ترين عذابهاوارد كنيد! » (غافر : 46)
طبق این آیه نیز کفّاری چون فرعون در عالم برزخ هر صبح و شام معذّبند و بازگشتی برای آنها نیست تا روز قیامت برپا شود که در آن روز برای همیشه در آتش اندخته میشوند. اگر جهنّم در همین آمد و شدهای تناسخی بود در آن صورت فرعونیان باید در آخرت به بهشت می رفتند در حالی که طبق این آیه عذاب اخروی آنها شدیدتر از عذاب برزخیآنه است.


تفاوت تناسخ و مسخ
برخی از قائلین تناسخ ادّعا نموده اند که قرآن کریم نیز مؤیّد تناسخ است و برای این منظور به آیات مسخ استشهاد نموده گفته اند: قرآن کریم تصریح دارد که عدّه ای از گذشتگان به صورت حیوانات درآمده اند و این همان تناسخ یا تماسخ مورد نظر امثال بودائیان است.
حال باید این آیات بررسی شوند تا معلوم شود که آیا حقیقتاً ناظر به تناسخ یا تماسخ اصطلاحی هستند یا نه؟
خداوند متعال می فرماید:« وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ :
به طور قطع از حال كسانى از شما ، كه در روز شنبه نافرمانى و گناه كردند، آگاه شده‏ ايد. ما به آنها گفتيم:«به صورت بوزينه‏ هايى طردشده درآييد!» (بقرة:65)
« قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنازيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِالسَّبيلِ :
بگو: «آيا شما را از كسانى كه موقعيّت وپاداششان نزد خدا بدتر از اين است، با خبر كنم؟ كسانى كه خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده ، و از آنها، ميمونها و خوكهايى قرار داده، وپرستش بت كرده‏ اند؛ موقعيّت و محل آنها، بدتر است؛ و از راه راست، گمراهترند. »(مائدة:60).
« فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُواعَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ : (آرى،)هنگامى كه در برابر آنچه از آن نهى شده بودند سركشى كردند، به آنها گفتيم: « ميمونهايى طردشده گردید !» (الأعراف:166).
اهل تناسخ این آیات را ناظر به تماسخ اصطلاحی گرفته اند در حالی که ظاهر هیچکدام از این آیات ناظر به تماسخ اصطلاحی نیست. تماسخ اصطلاحی این است که نفس انسان بعد از مفارقت از بدنش به بدن یک حیوان تعلّق می گیرد ، در حالی که در این آیات هیچ شاهدی نیست که نشان دهد نفس این افراد از بدن خودشان خارج شده و به بدن حیوانی داخل شده است. مفادّ آیات شریفه این است که این افراد در همان حال که انسان بودند میمون یا خوک شدند.
به عبارت دیگر این ها انسان بوزینه یا انسان خوک شدند ، از این رو از درک وضعیّت خود در عذاب بودند. به همین سبب نیز خداوند متعال آنها را میمون ننامید بلکه قِرَدَةً خاسِئينَ (میمون ذلیل و مطرود ) خواندشان ؛ چون میمونهای عادی از میمون بودن خود در رنج نیستند ولی اینها از این واقعه در رنج بودند. در حالی که در تماسخ اصطلاحی نفس بعد از دخول در بدن حیوان ، نمی داند که قبلاً انسان بوده است و الّاخلط شخصیّت لازم می آمد. برای مثال اگر نفس انسانی به بدن یک فرد دیگر منتقل شد اوباید خود را دو نفر ببیند و اگر هزاران بار تناسخ رخ داده باشد شخص باید هزارشخصیّتی شود. در حالی که اکثر انسانها خود را تک شخصیّتی می یابند و آنهایی هم که دو شخصیّتی هستند از نظر پزشکی دچار اختلال مغزی بوده با دارو درمان می شوند.
امّا این که آیا طبق آموزه های فلسفی اجتماع دو نوع ــ مثلاً اجتماع انسان و میمونــ در وجود یک موجود به نحو مسخ قرآنی ــ نه مسخ اصطلاحی ــ ممکن است یا نه؟

از نظر حکمت متعالیه و طبق مبنای تشکیک وجود ،جواب مثبت است لکن بیان آن نیازمند مؤنه ی فلسفی بسیار بالایی بوده فراتر از حدّاین مقال است. همین اندازه اشاره شود که در نگاه عمیق صدرایی انسان نوعی در کناردیگر انواع نیست بلکه به تعبیر حاج ملاهادی سبزواری رحمةالله در شرح منظومه ، انسان نوع الانواع بوده کمالات جمیع انواع مادّی راداراست ؛ لکن از بین فراوان صوری که دارد به صورتی متناسب با صورت فطری اش ظاهر میشود. امّا اگر صفتی از صفات حیوانی یا شیطانی او چنان قوی شود که فطرت را تحت الشّعاع قرار داده مصداق «وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها » شد ، عقلاً این امکان هستکه صورتی متناسب با آن صفت غالب جای صورت فطری را بگیرد.

این امر در عالم برزخ و قیامت به یقین رخ خواهدداد چون در آن عالم ، مادّه که مانع از تبدیل است مفقود می باشد.

لذاروایات فراوانی دلالت دارند که برخی از مردم متناسب با رذائل خود به صورت حیوانات محشور خواهند شد ؛ امّا در عالم مادّه به خاطر وجود مادّه که قابلیّت محدودی دارد؛چنین امری به طور عادی رخ نمی دهد ، مگر این که خداوند متعال از باب اعجاز چنین نماید ؛ چرا که با معجزه آن چه محال عادی ولی ممکن ذاتی است قابل انجام است.